برگی از دفتر خاطرات یک کودک 2
سه شنبه:
دیروز از تلویزیون شنیدم که عمو رئیس جمهور به یکی از وزیراش می گفت هلو! چقدر عمو باحاله برای هرکدوم از وزیراش یه اسم میزاره! مثل من، منم هرکدوم از دوستامو با یه اسم صدا میکنم؛ ولی الان نمی تونم اسماشونو اینجا بنویسم، آخه می ترسم باز مامان بیاد و دفتر منو بخونه و باز... اصلاً ولش کن!
چهارشنبه:
امروز خیلی خوشحالم؛ آخه امروز فهمیدم داداشم خیلی معروفه و با وزیر وزرا می پره! بعد اون مسعودی با ماشین باباش پز میده! اگه دوست دادشه منو ببینه چی میگه! باید بگم یه بار دادادشم با این دوست وزیرش بیاد مدرسه مون تا مسعودی ببیندش! ولی نه اگه این دوست داداشم بیاد مدرسه و مسعودی بخواد بخورتش چی؟! آخه آدم دوست هلوشو که به هرکسی نشون نمیده! دیروز داداشم به این دوستش می گفت خیلی هلویی آدم می خواد تو رو بخوره! ولی باید این موضوع رو به مامانم بگم تا اونم خوشحال بشه و پسرش افتخار کنه!
پنجشنبه:
دیروز وقتی به مامان گفتم، گفت باشه به حسابش میرسم! آخه چرا مامان با ما اینجوری برخورد میکنه؟! اگه منم بزرگ بشم و بخوام پیشرفت کنم و دوست وزیر برای خودم پیدا کنم، حتماً مامان جلوی منم می گیره و وادارم میکنه اعتراف کنم و آدرس دوستم رو بهش بدم! آخه مامان با یه وزیر چیکار داره؟ من باید خودم برای عمو رئیس جمهور نامه بنویسم!
شنبه:
امروز عمو رئیس جمهور خودش به من زنگ زد و خواست با من مشورت کنه! منم کلی بهش مشورت دادم! تازه بهش گفتم که باید وقتی چراغ قرمزه پشت چراغ وایستی! یه عالمه مشورت دیگه هم دادم اما برای حفظ اسرار محرمانه نمی تونم اینجا بنویسمشون!
نویسنده:آپاستروف
چاپ شده در نشریه طنز ستون آزاد
